ای توکن ماللی لارین کامینه شربت نوروز
اغنیالرله قوران مجلس عشرت نوروز
سنده هر کس سوینیر بس نبه آنجاق فقرا
چکیر اولادینی گوردوکجه خجالت نوروز
آن قدر تنگ بود سینه نفس می کشدم
كهكشانی سر برآورده
از نم باران و مشتی خاك
اينهمه گلهای خورشيدی
دولت سبز رهائي را
با تمامِ هستی خود می كنند ادراك
چو عضــوی به درد آورد روزگار دگـر عضـوها را نـماند قـــرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشایـد که نامت نهند آدمی